loading...

کرا

بازدید : 5
شنبه 24 مرداد 1405 زمان : 15:07

حالی که دستانش را به پهلو انداخته بود، اعتراف کرد: «همه چیز با ما خیلی فرق دارد. آن طرف‌تر، ما زونیتوری داریم؛ نه درخت، بلکه میله‌های بلند فلزی که هنگام خواب یا استراحت طلسمات تورهایمان را به آنها می‌بندیم. زیر پاهایمان شبکه‌هایی با اندازه‌ها و ضخامت‌های مختلف داریم که گاهی اوقات با اسپری‌های وانادیوم پر شده‌اند. در چشمه‌های وانادیوم خود را تازه و تجدید می‌کنیم و بدون آنها خشک ابطال کردن جادو و بی‌حرکت می‌شویم.» رندی با یک سید و حاجی انگشت روی پیشانی‌اش، سعی کرد مرند دنیای عجیب و غریب سیاره‌ی خاکستری را تصور کند، اما دعانویس کابومپو، که بیشتر اهل عمل بود،

با لحنی تند پرسید: شماره ملا «و پرنسس، شما هر چند وقت یکبار باید خودتان را تازه و تجدید کنید؟» شاهزاده خانم با تکان دادن سر پاسخ داد: شیاطین «تمام سون‌استورهای گوشواره.» تان، خسته از مکالمه‌ای که نمی‌توانست بشنود، برای بررسی یک مقدس خرگوش به سرعت دور شد و رندی، در حالی جادو سیاه که روی زمین می‌لغزید، به سمت این پرنسس کوچک طلسم عجیب آمد تا به او نزدیک‌تر شود. شیاطین او به آرامی به او گفت: «من و کابومپو همه این کلمات را نمی‌فهمیم. 'سونستور - گوشواره - معنی آنها چیست؟» سیاره‌ای در حالی که سرش را عقب می‌برد و

تمام دندان‌های ریز نقره‌ای‌اش دعانویس را نشان می‌داد، با هیجان گفت: «خب، یه سونِستور، یکی تیره‌ست، یکی روشن، یکی تیره، یکی روشن، یکی فرشتگان تیره، یکی روشن، یکی روشن، ذکر یکی تیره، یکی روشن، یکی روشن، یکی دعا تاریک، یکی روشن، یکی روشن، یکی تاریک، یکی روشن، و گوشواره زمانیه که از خواب بیدار می‌شی.» کابومپو لرزید و گوش‌هایش را طوری تکان داد که انگار زنبور توی گوش‌هایش رفته باشد: «کمک!» رندی با خوشحالی انگشتانش را به هم کوبید و فریاد زد: «می‌دانم منظورش چیست. فرشتگان یک شب در سیاره‌ای دیگر مثل یک هفته در اینجا است؛ تمام آن روشنایی‌ها

و تاریکی‌ها روز هستند، و سحرگاه صبح است و سحرگاه استراحت!» «پس، نائین می‌دونی؟» این را کابومپو نگران کرد، در حالی که پلنتی با نگاهی پرسشگرانه از یکی به کافران دیگری نگاه می‌کرد، «اگر این خانم کوچولو و کره‌اش به مدت یک هفته طلسم از فنرهای وانادیومی‌شان جدا شوند، تبدیل به مجسمه‌های خشک و بی‌حرکت می‌شوند؟ و اینکه...» فیل زیبا اول از بالا و بعد از پایین به پرنسس کوچولوی زیبا نگاه کرد. «این خیلی حیف می‌شود! ما باید هر چه سریع‌تر به آنها کمک جادو سیاه کنیم تا به سیاره دیگر برگردند، پسرم.» «بله، بله، این کاریه که باید بکنی.»

پلنتی دست‌های پیشینه تاریخی کوچک نقره‌ای‌اش را به هم زد و برای فیل بوسه فرستاد. «کاش تون سوار مهاباد اون صاعقه نشده بود!» «با یه متون کهن رعد و برق پرید، نماز خواندن ارواح نه؟» تحسینی توأم طلسم با اکراه در صدای کابومپو موج می‌زد. پرنسس چنان با تأکید سر تکان داد که موهای بلند و زیبایش مثل ابری که با نور ستارگان روشن شده باشد، دور صورتش می‌رقصیدند و می‌درخشیدند. او اجنه غیر مسلمان با جدیت ادامه داد: «می‌بینی، ما در راه یک زورودل بودیم.» کابومپو و رندی نگاه‌های وحشت‌زده‌ای به هم انداختند، اما چون متوجه شدند که مشرکان کلمات عجیب و غریب زیادی

در زبان پلنتی وجود خواهد قدیس داشت، حرف او را قطع نکردند. پلنتی با آرامش ادامه داد: «و در نیمه راه، طوفان وحشتناکی ما را در بر دعاگر گرفت. برق درخشانی تون را ترساند، و اگرچه من به او فرشته علامت دادم که بایستد، او درست روی یک صاعقه بزرگ شیاطین و موکل جن درخشان که از روی شبکه افتاده بود، پرید و افتاد و افتاد - و ما سلماس را به جایی که الان هستیم رساند.» کابومپو در حالی که خرطومش را از این سو به آن سو تکان می‌داد، اظهار داشت: «خب، این هم یک جور راه رفتن است.»

رندی با دعا نگرانی پرسید: «اما دعا چطور می‌توانیم سیاره‌ی دیگری را فرشتگان پیدا کنیم وقتی هیچ‌کدام از ما پرواز نمی‌کنیم؟ حتماً کیلومترها بالای این کشور است، چون فکرش را بکنید رعد و برق‌ها وقتی سقوط می‌کنند چقدر سریع و دوردست فرود می‌آیند.» کابومپو با غرش همزاد گفت: «حالا شماره ملا دیگر جن قرمز را فراموش کرده‌ای.» و چشمک معناداری به کافر پادشاه جوان زد، زیرا با شنیدن نسخ خطی حرف رندی، پرنسس کوچک صورتش را با دستانش پوشاند و سه جواهر زرد دعانویس از میان انگشتانش جاری شد. کابومپو با صدای بلند و چالش‌برانگیزش اصرار کرد: «جینیکی می‌تواند به پلنتی و

توسل تان کمک کند تا به هر جایی که می‌خواهند بروند. بیا پرنسس، اسب آتشین‌ات را رمل احضار کن تا به سراغ قدرتمندترین جادوگر ایو برویم.» «او؟ جادوگر؟ اوه، چقدر همه چیز شاد به نظر می‌رسد.» صدای پلنتی با شادی مانند ناقوس‌های کریسمس طنین‌انداز

حالی که دستانش را به پهلو انداخته بود، اعتراف کرد: «همه چیز با ما خیلی فرق دارد. آن طرف‌تر، ما زونیتوری داریم؛ نه درخت، بلکه میله‌های بلند فلزی که هنگام خواب یا استراحت طلسمات تورهایمان را به آنها می‌بندیم. زیر پاهایمان شبکه‌هایی با اندازه‌ها و ضخامت‌های مختلف داریم که گاهی اوقات با اسپری‌های وانادیوم پر شده‌اند. در چشمه‌های وانادیوم خود را تازه و تجدید می‌کنیم و بدون آنها خشک ابطال کردن جادو و بی‌حرکت می‌شویم.» رندی با یک سید و حاجی انگشت روی پیشانی‌اش، سعی کرد مرند دنیای عجیب و غریب سیاره‌ی خاکستری را تصور کند، اما دعانویس کابومپو، که بیشتر اهل عمل بود،

با لحنی تند پرسید: شماره ملا «و پرنسس، شما هر چند وقت یکبار باید خودتان را تازه و تجدید کنید؟» شاهزاده خانم با تکان دادن سر پاسخ داد: شیاطین «تمام سون‌استورهای گوشواره.» تان، خسته از مکالمه‌ای که نمی‌توانست بشنود، برای بررسی یک مقدس خرگوش به سرعت دور شد و رندی، در حالی جادو سیاه که روی زمین می‌لغزید، به سمت این پرنسس کوچک طلسم عجیب آمد تا به او نزدیک‌تر شود. شیاطین او به آرامی به او گفت: «من و کابومپو همه این کلمات را نمی‌فهمیم. 'سونستور - گوشواره - معنی آنها چیست؟» سیاره‌ای در حالی که سرش را عقب می‌برد و

تمام دندان‌های ریز نقره‌ای‌اش دعانویس را نشان می‌داد، با هیجان گفت: «خب، یه سونِستور، یکی تیره‌ست، یکی روشن، یکی تیره، یکی روشن، یکی فرشتگان تیره، یکی روشن، یکی روشن، ذکر یکی تیره، یکی روشن، یکی روشن، یکی دعا تاریک، یکی روشن، یکی روشن، یکی تاریک، یکی روشن، و گوشواره زمانیه که از خواب بیدار می‌شی.» کابومپو لرزید و گوش‌هایش را طوری تکان داد که انگار زنبور توی گوش‌هایش رفته باشد: «کمک!» رندی با خوشحالی انگشتانش را به هم کوبید و فریاد زد: «می‌دانم منظورش چیست. فرشتگان یک شب در سیاره‌ای دیگر مثل یک هفته در اینجا است؛ تمام آن روشنایی‌ها

و تاریکی‌ها روز هستند، و سحرگاه صبح است و سحرگاه استراحت!» «پس، نائین می‌دونی؟» این را کابومپو نگران کرد، در حالی که پلنتی با نگاهی پرسشگرانه از یکی به کافران دیگری نگاه می‌کرد، «اگر این خانم کوچولو و کره‌اش به مدت یک هفته طلسم از فنرهای وانادیومی‌شان جدا شوند، تبدیل به مجسمه‌های خشک و بی‌حرکت می‌شوند؟ و اینکه...» فیل زیبا اول از بالا و بعد از پایین به پرنسس کوچولوی زیبا نگاه کرد. «این خیلی حیف می‌شود! ما باید هر چه سریع‌تر به آنها کمک جادو سیاه کنیم تا به سیاره دیگر برگردند، پسرم.» «بله، بله، این کاریه که باید بکنی.»

پلنتی دست‌های پیشینه تاریخی کوچک نقره‌ای‌اش را به هم زد و برای فیل بوسه فرستاد. «کاش تون سوار مهاباد اون صاعقه نشده بود!» «با یه متون کهن رعد و برق پرید، نماز خواندن ارواح نه؟» تحسینی توأم طلسم با اکراه در صدای کابومپو موج می‌زد. پرنسس چنان با تأکید سر تکان داد که موهای بلند و زیبایش مثل ابری که با نور ستارگان روشن شده باشد، دور صورتش می‌رقصیدند و می‌درخشیدند. او اجنه غیر مسلمان با جدیت ادامه داد: «می‌بینی، ما در راه یک زورودل بودیم.» کابومپو و رندی نگاه‌های وحشت‌زده‌ای به هم انداختند، اما چون متوجه شدند که مشرکان کلمات عجیب و غریب زیادی

در زبان پلنتی وجود خواهد قدیس داشت، حرف او را قطع نکردند. پلنتی با آرامش ادامه داد: «و در نیمه راه، طوفان وحشتناکی ما را در بر دعاگر گرفت. برق درخشانی تون را ترساند، و اگرچه من به او فرشته علامت دادم که بایستد، او درست روی یک صاعقه بزرگ شیاطین و موکل جن درخشان که از روی شبکه افتاده بود، پرید و افتاد و افتاد - و ما سلماس را به جایی که الان هستیم رساند.» کابومپو در حالی که خرطومش را از این سو به آن سو تکان می‌داد، اظهار داشت: «خب، این هم یک جور راه رفتن است.»

رندی با دعا نگرانی پرسید: «اما دعا چطور می‌توانیم سیاره‌ی دیگری را فرشتگان پیدا کنیم وقتی هیچ‌کدام از ما پرواز نمی‌کنیم؟ حتماً کیلومترها بالای این کشور است، چون فکرش را بکنید رعد و برق‌ها وقتی سقوط می‌کنند چقدر سریع و دوردست فرود می‌آیند.» کابومپو با غرش همزاد گفت: «حالا شماره ملا دیگر جن قرمز را فراموش کرده‌ای.» و چشمک معناداری به کافر پادشاه جوان زد، زیرا با شنیدن نسخ خطی حرف رندی، پرنسس کوچک صورتش را با دستانش پوشاند و سه جواهر زرد دعانویس از میان انگشتانش جاری شد. کابومپو با صدای بلند و چالش‌برانگیزش اصرار کرد: «جینیکی می‌تواند به پلنتی و

توسل تان کمک کند تا به هر جایی که می‌خواهند بروند. بیا پرنسس، اسب آتشین‌ات را رمل احضار کن تا به سراغ قدرتمندترین جادوگر ایو برویم.» «او؟ جادوگر؟ اوه، چقدر همه چیز شاد به نظر می‌رسد.» صدای پلنتی با شادی مانند ناقوس‌های کریسمس طنین‌انداز

نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 29

درباره ما
موضوعات
آمار سایت
  • کل مطالب : 30
  • کل نظرات : 0
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا : 0
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز : 0
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز : 0
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :
  • <
    پیوندهای روزانه
    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • خبر نامه


    معرفی وبلاگ به یک دوست


    ایمیل شما :

    ایمیل دوست شما :



    لینک های ویژه